
«عبدالجبار کاکایی» شاعری است که آن دسته از بچه مسلمان ها ی اهل شعر و ادب، کم و بیش او و آثارش را می شناسند.این آقا در سال های پس از پایان جنگ توانست با شرکت مستمر در کنگره های شعر دفاع مقدس و سرودن اشعاری که الحق و الانصاف تاثیرگذار هم بودند اعتباری برای خود در میان بر و بچه های ادبیات و هنر دفاع مقدس دست و پا کند. بعد ها هم صدای خوب و پرطنینش باعث شد که در برنامه های تلویزیونی (خصوصا در ايام محرم و رمضان) مجری شود و حسابی برای خودش بر و بيايي پيدا كند. در یک دهه گذشته به سختی می توان شب شعر، کنگره ادبی، جشنواره آثار مکتوب یا همایش ادبی دولتی ای را سراغ گرفت که نام این شخص در میان اعضای اصلی آن دیده نشود. خلاصه آن که آقای «عبدالجبار»کاکایی با نان و نمک همین نظام و با پیوند خود به ارزش های بنیادین جمهوری اسلامی، امروزه روز به شخصیتی مطرح تبدیل شده و به قولی برای خودش کسی شده است.
آقاي كاكايي در جريان دهمين انتخابات رياست جمهوري ، با تمام توان و تمام قد به ميدان رقابت سياسي وارد شد و به دفاع از سرسختانه از يك كانديداي رياست جمهوري پرداخت.وي تمامي سرمايه معنوي خود را در اين مسير هزينه كرد و اما شخص مورد نظر موفق به كسب راي لازم براي تصدي پست رياست جمهوري نشد. شور و حدت آقاي كاكايي در جريان مبارزات انتخاباتي در سطحي بود كه عكس زير تنها نمونه اي از آن است. به جرات مي توان ادعا كرد كه شخصيتي با متانت ظاهري جناب كاكايي در تمام عمر خود چنين عكسي نداشته است كه كاملا دور از شئونات و وقار ايشان بود كه علي القاعده بايد فراتر از جريانات و نوسانات زودگذر سياسي عمل نمايند.با ديدن اين عكس كه در يك ميتينگ تبليغاتي برداشته شده است ، به سختي باور كردم كه اين شخص با ژستي اينچنيني ، همان شاعر مظلوم و متين و اتوكشيده ي دوست داشتني است كه در ايام رمضان و محرم گوش به صداي پرطنينش مي سپردم و با خواندن اشعارش متاثر مي شدم.
الغرض...
نویسنده این سطور برای قریحه شاعرانه آقای کاکایی در زمینه دفاع مقدس احترام فراوانی قائل است و خود از دوستداران اشعار اوست اما آن چه باعث شده است این مجال را از وبلاگ مرصاد درخواست کنم تا بتوانم صدای خود را به گوش دیگران برسانم ، مشاهده بی صداقتی ها و بی انصافی های این شخص در برخورد با مسئله ایست که خود او در آفرینش آن نقش داشته است و حالا با بی ادبی و هتاکی به متهم ساختن دیگران پرداخته است و در این مسیر برای فرونشاندن خشم خود حتی از ابتدایی ترین ژست های روشنفکرانه هم عدول کرده و متاسفانه حتی از دروغ هم ابایی نکرده است. این در حالی است که نگفتن آن دروغ، هیچ نقصانی بر اعتبار ایشان وارد نمی کرد. الغرض... بی ادبی های آقای کاکایی و برخورد حذفی و گزینشی ایشان با نظرهای دیگران باعث شد که از مرصاد عزیز بخواهم مجالی را در قدمگاه خود برای این حقیر محیا کند تا مجالی باشد برای ارائه آن چه جناب «کاکایی» صرفا به حذف و سانسور آن پرداخت.
قبل از هر چیز لازم است نگاهی داشته باشیم به نوشته جناب کاکایی. با عرض شرمندگی و عذر خواهی از خانواده 8 بسیجی عزیزی که به ضرب گلوله و کارد و سنگ و میله آهنی به شهادت رسیدند و یکی از آنان را در روز روشن با بنزین به آتش کشیدند. آقای «کاکایی» شاعر خاکستری پوش، بدون آن که اشاره ای به هیچ یک از اینان داشته باشد تنها به خاطر سیلی خوردن پسرش نوشته است:
برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
برای این نوشته آقای کاکایی تا زمان نگارش این مطلب بیش از 370 نظر تاييد و منتشر شده است.اگر آقای کاکایی بدون ملاحظات شخصی، اقدام به درج تمامی نظراتی می نمود که حداقل ادب و متانت را رعایت می کردند آ می توانستیم در این مجالی که آقای کاکایی فراهم کرده بود به جمع بندی خوبی از نظرات موافقان و مخالفان ایشان برسیم اما متاسفانه زمانی که وارد این «جدل وبلاگی» شدم و از منظر خود به نقد و حمله به مواضع آقای کاکایی پرداختم ، با کمال حیرت متوجه شدم ایشان و احتمالا فرزند مظلومشان!! به صورت جدی نظرات را گزینش و با جهتگیری خاصی منتشر می کنند.البته اعمال چنین کنترلی فی نفسه نامطلوب نبوده و حتی بسیار لازم نیز هست اما به آن شرط که این کنترل هم مقید به آداب اخلاقی باشد. خاندان کاکایی کامنت هایی که در آن ها حداقل اصول اخلاقی رعایت نشده بود منتشر كرده اند اما کامنت هایی که با سلایق سیاسی و مسلکی آنان مطابقت نداشت و در عين حال از هرگونه بی ادبی و فحاشی خالی بود ، با خونسردی تمام حذف نموده اند. شاهدم بر این مدعا بخش عمده اي ازکامنت هایی است که شخصا برای وبلاگ آقای حضرت کاکایی ارسال کردم . در یکی از این کامنت ها، جناب کاکایی ازتمامی متن مفصل پیام ارسالی من، تنها 5 خط آخر را که کمی تند و گزنده بود انتخاب کرده و منتشر نمود. به این ترتیب یک بار دیگر از محضر این استاد عزیز درس اخلاق و آزادگی گرفتیم.
براي اطلاع بيشتر از آن چه بين اين حقير و وبلاگ خاندان كاكايي گذشته است متن كامنت هاي تاييد شده و سانسور شده خود را در اين مجال منتشر مي كنم تا مهر تاييدي باشد بر آزادمنشي و تقواي رسانه اي حضرت «جبار كاكايي»
متن اولين كامنتي كه براي جناب «كاكايي و پسران» ارسال كردم:
حضرا استاد! سلام
بنده از خوانندگاه پر و پاقرص اشعار شما هستم.
عجب هنرنمايي مشعشعي فرموده ايد؟ چه ادب درخشاني! بنده خدايي به صرف سيلي زدن بر گونه آقازاده شما از مرتبت انسانيت ساقط شده و در زمره حشرات قرا مي گيرد؟؟ زهي ادب و وقار؟
جضرت جبار!
هيچ گاه اعتقاد نداشتم كه شما سابقه حضور در جبهه را داشته ايد و اصولا ضرورتي هم نمي ديدم كه هر كس براي جبهه و بچه هاي با صفاي آن خوب بسرايد و خوب بنويسد ، الزاما بايد خاك جبهه را خورده باشد اما اين كه براي اثبات داعيه اي ناحق، ادعايي دروغ را مطرح كنيد از شما بعيد بود.شما ايام حضورتان را در جبهه ها در كدام مناطق عملياتي سپري كرده ايد؟ارتفاعات شلمچه يا دشت هاي حاج عمران؟ شايد هم در عمليات هاي «فتح المقدس» و «بيت المبين» شرف حضور داشته ايد!! شايد هم منظورتان از«جنگ» ، همان منازعات خياباني با طرفداران گروهك ها در مقابل لانه جاسوسي يا مقابل دانشگاه تهران است بوده است.(البته آن هم براي خودش جبهه اي بود. جزاك الله خيرا) راستي آن روز شما در لباس چه كساني خزيده بوديد؟
حضرت استاد!
زماني به اين مي انديشيدم كه چرا آقاي طالقاني (رحمة الله عليه) بعد از دستگيري پسرش توسط كميته هاي انقلاب اسلامي آن گونه كودكانه موضع گرفت و به قهر از تهران هجرت كرد تا خشم خود را به رخ امام بكشد و در همان زمان چگونه آيت الله محمدي گيلاني به دست خود حكم قصاص فرزندانش را امضا نمود.
حضرت شاعر!
شايد امروز با ديدن امثال شما بيشتر به حكمت متعاليه نهفته در آن آيه شريفه قرآن پي مي برم:«الشعرا يتبعهم الغاوون» جان به جانت كنند ، شاعري جناب كاكايي و گرچه من با اشعارت فراوانم اشك ريخته ام اما بهسويي رفتن كه انگشت شما اشاره نمايد، بي شك تركستاني پر دام و دد را پيش روي روندگان قرار خواهد داد.
حضرت ملك الشعرا!
شما و فرزند رشيدتان كه جز خدا دوستي ندارد، در ميانه آن معركه فتنه و ترديد چه مي كرديد؟ جزو بسيجيان بوديد(همان حشره ها را مي گويم)؟ از نيروهاي امنيتي بوديد؟ از تظاهركنندگان يادواره شهداي 18 تير!! بوديد يا از تماشاگران؟ چرا ننوشته ايد كه در آن جا به كدام نيت خير و صلاحي حضور داشتيد كه مظلومانه هدف سيلي حشراتي قرار گرفتيد كه در لباس خاكي شما( كه آخرش هم نفهميديم آن را در كجا پوشيده بوديد)خزيده بودند؟
حضرت كاكايي!
در ميان عشاير، حرمت فرزند پسر و عشق پدر به او، خصوصا آن كه ارشد هم باشد بسيار والا و مقدس است اما وقت آن رسيده است كه ياد بگيريد اين سرزمين و نظامي را كه به هرحال عده زيادي حقيقتا براي حفظ آن از جان مايه گذاشته اند ( و شما هم ظاهرا از آن دسته ايد!!) با آداب و رسوم عشايري نمي توان حفظ كرد.
و آخر اين كه:
چه امتحاني بود اين معركه اخير! چه كساني طينت خود را نمودار كردند و ادب خود را به نمايش گذاشتند.
جناب كاكايي در پاسخ به نوشته ي من ، پاسخي بسيار متين!! صادر فرمودند كه در ذيل مي خوانيد:
آقای رجبی
شما و همپالگیتان داوود آبادی چه اصراری دارید منو از جبهه بیرون کنید اگه اعتقاد دارید من به جبهه نرفتم به اعتقادتون شک کنید .شما حرق حقو رها کردید به پرونده سازی جبهه من مشغول شدید . حشره جانور گزنده اییه که به اقتضای نیازش آدم رو می گزه من وپسرم به رغم تصور احمقانه همپالگیتان مشغول انقلاب مخملی نبودیم درحال عبور از میدان فردوسی مثل اغلب مردم مورد حمله قرار گرفتیم . ادبیات حشراتی که به ما حمله کردند همونیه که داوود آبادی و شما باهاش آشنا هستید یکی از همین آدمها یادش آمد سالها با شعرهای من مثل شما اشک تمساح ریخته بود و حایل حمله اونای دیگه شد میدونی وقتی گفتم آقا راضیه ازین کارتون چی گفتن مسوولشون گفت برررو.. آقا کیلو چنده کدوم آقارو میگی . من در این به ظاهر آدما مسلمونی ندیدم گفتن حرفهای رکیک در حضور مردم نشونه کدوم مسلمونیه زیر مشت ولگد گرفتن پسر پانزده ساله ی من که موبایلتو بده چی توش داری نشونه کدوم مسلمونیه اونا نابرادرایی بودن که دنبال یوسف بودن پسر من کلمات رکیکی رو از دهن اونا شنید که هیچوقت نشنیده بود . عبرت بگیرید از این همه دروغ پرونده سازی و افترا . من این متن رو منتشر کردم به نیابت از همه پدرهایی که دختر و پسرشان بی گناه آماج حملات کور این آدمها شده است .
در پاسخ به درفشاني هاي شاعرانه ي جناب كاكايي متن مفصلي را نوشته و براي آن جناب ارسال كردم كه تنها اين بخش كوچك از آن به رويت عمومي رسيد و باقي به تيغ سانسور حضرت شاعر قرباني گرديد:
راستی حضرت جبار!
قطعا استادی چون شما می داند که زیباترین قصیده عرب را در مدح حضرت حیدر، جناب «عمروعاص» سروده اند و لابد بهتر از من می دانید که این قصیده را امام معصوم به بهایی گزاف از «عمروعاص» خرید تا حساب این شاعر توانمند عرب!!را در همین دنیا تسویه کند.حالا ظاهرا ما نیز باید منتظر کسی باشیم که شعرهای زیبای شما را به بهایی بخرد و ما را از زیر بار منت استادی که از فرط غضب، قلم کف کرده اش را به ناصواب می چرخاند برهاند.
آن چه را كه جناب «كاكايي و پسران» از ديد خوانندگانشان پنهان نمودند اطلاعاتي پيرامون «حميد داوودآبادي» نويسنده دفاع مقدس بود كه در همين وبلاگ با ادبياتي نه چندان دلچسب به آقاي كاكايي را مورد حمله قرار داده بود و البته جناب شاعر هم در اقدامي عجيب، ايشان را در پاسخي كه براي من نگاشته بود مورد نوازش قرار دادند. در بخش سانسور شده نوشته بودم:
حضرت كاكايي!
كامنت هاي آقاي داوود آبادي را خواندم . گرچه ايشان قلمي گزنده و تنمد دارند اما در مطالبشان دروغي نديدم كه شما را اين چنين بر ايشان برآشوبد.من شناختي از آقاي داوود آبادي ندارن اما به واسطه نوشته شما تجسسي در احوال او نمودم تا ببينم كيست و چه كاره است و امروز از كجا به اين جهان مي نگرد. به گذاره هاي جالبي رسيدم كه محض اطلاع شما عرض مي كنم:
اين آقاي داوودآبادي يكي از همان آدم هايي است كه «لباسهای خاکستری» دارند و هر چه فكر كردم نفهميدم چرا شمايي كه خاك جبهه به مشامت نخورده حق داريد «پیراهن خاکستری را بياويزيد به دیوار خاطرات» اما ايشان از اين شرف عظيم محرومند. هرچه فكر كردم نفهميدم چطور شما حق داريد اين پيراهن را پس از جنگ بسوزانيد اما ايشان حق ندارد از آن دفاع كند. احتمالا شما آقاي داوود آبادي را هم يكي از همين حشراتي مي دانيد كه در «لباس شما!!» خزيده است. ظاهرا شما علاوه بر ذائقه منظوم، به توانمندي حشره شناسي هم مسلح هستيد اما باز هم محض افزايش اطلاعات عمومي شما عرض مي كنم كه اين حشره سابقه حضور پنج ساله در خطوط مقدم جبهه را دارد . شاهد اين مدعا كتاب خاطرات مفصل اوست . اين خاطرات توسط همان«آقا» كه شما همه هرجا گرفتار مخمصه مي شويد از او هزينه مي كنيد مطالعه شده و عبارت معروف « از معراج برگشته گان» مربوط به تحشيه ايست كه «آقا» بر كتاب خاطرات او نگاشته است. اين جناب كه مرا به ناحق همپالگي او برشمرده ايد ، پس از پايان جنگ تا امروز، بيش از 10 عنوان كتاب تخصصي پيرامون دفاع مقدس و مقاومت اسلامي تاليف و منتشر نموده است كه «آقا» براي تعداد ديگري از آن ها هم نظرات جالبي ابراز داشته اند.ضمن اين كه اين «حشره بلا آفرين» جانباز هم هستند و قطعا شنيده ايد كه «آقا» جانبازان را «ولي نعمتان انقلاب» لقب داده اند.
حضرت جبار!
آن روزي كه شما در پشت جبهه ها به حماسه سرايي درباره داوودآبادي و دوستانش مشغول بوديد ، من و امثال من با اشعار شما«اشك تمساح» مي ريختيم!!
حضرت شاعر!
« قهرمانان قصه های شما» چه كساني هستند جز «داوود آبادي» و امثال او؟ به رودخانه های اروند و کارون به خون چه كساني رنگين شده است جز داوودآبادي و امثال او؟ تن های مجروح تنگه ی چزابه و بدنهای خاک آلود دشتهای مهران متعلق به چه كساني است جز داوودآبادي و امثال او؟
حضرت استاد!
امروز حس حشره شناسي تان شما را به بيراهه برده است. گيريم كه پسر شما در آن معركه فتنه و بلا سيلي ناحقي هم خورده باشد، آيا پاسخ آن اين است كه جماعتي را به «قلم كف كرده از خشم» خود جريحه دار كنيد و هركس را كه با شما همدردي نكند به مدال نامسلماني و حشره گي و تمساحي مزين نماييد؟ زهي انصاف و ادب!
حضرت پدر سينه سوخته!
«اشك تمساح» را «اژدها فشان درنده» مي ريزند تا كبوتران ساده دل و معصوم را به كام خود فروبرند. حالا چه شده است كه تشخيص داده ايد من و «يكي از همان آدم ها» زماني براي اشعار شما «اشك تمساح» ريخته ايم؟ ظاهران شما علاوه بر شاعري و حشره شناسي ، توانايي هاي ديگري نيز داريد.
من بارها براي هر نظم و نثري كه با دانه ارزني صداقت و دانه عدسي صفا براي دفاع مقدس و گردآفرينانش بر زبان و قلمي جاري شده باشد اشك ريخته ام اما اين گريه هاي خلوتكده اي ، از اين دنياي لاكردار كه شما بار كاملي از آن بسته ايد چيزي را به انبانم نريخته و هيچ گاه نصيبي از جيفه اي كه بر شانه هاي شما سنگيني مي كند( و محصول همين اشعاري است كه شما سروديد و من و «يكي از همان آدم ها» برايش اشك ريختيم) قسمت من نشد . با اين وصف هيچ گاه به خود اجازه نمي دهم كه به واسطه ي فتنه هاي اخير شما را متهم كنم كه از همان دفاع مقدس براي خودتان دكان دونبشي ساختيد و بستيد آن چه را بستني بود.هرگز! شما گرچه توفيق حضور در خطوط مقدم جهاد را نداشتيد اما با دلي كه صفا و خلوص در آن جاري بود توانستيد چشمان ما را به اشك حسرت و آرزوي « كنا معهم» بنشانيد. و اما امروز...لهيب خشم و كينه چنان بر خرمن صدق و صفايتان آتش زده كه آن اشك ها را در چشمان تمساح مي بينيد و برسان حشرات. دريغ...
حضرت شاعر!
شما از سيلي خوردن پسرتان كه معلوم نيست در آن هنگامه فتنه چه مي كرده نگذشتيد و من نيز از اين كنايه هولناك شما نخواهم گذشت كه چون مني را به سبب عدم اعتقاد به روضه اي كه در وبلاگ خود خوانده ايد به ريختن«اشك تمساح» متهم كرديد. همان بارگاهي كه ميان پسر شما و آن كه بر او سيلي زده قضاوت خواهد كرد، ميان من و شما نيز به قضاوت خواهد نشست و در آن روز شاعري و حشره شناسي كمك زيادي به شما نخواهد كرد.
در اين مرحله خاندان كاكايي عكس كوچك و نه چندان واضحي را منتشر كردند كه در ظاهر آقاي «عبدالجبار» را در لباس رزم و در منطقه عملياتي نشان مي داد. بنا بر ادعاي شخصي به نام «امير حسين كاكايي» (كه احتمالا بايد پسر آقاي «عبدالجبار» باشد)اين عكس در «مقابل پاسگاه دراجی عراق سال 60» گرفته شده است. همچنين كامنت هاي ديگري نيزبا نام اعضاي ديگري خاندان كاكايي منتشر شد كه باز من را به عنوان همپالگي آقاي داوود آبادي مورد مهر و محبت قرار داده بودند. من در اعتراض به سانسور كامنت خود و در پاسخ به بافته هاي دوستان و اقوام آقاي كاكايي ، متن زير را نوشته و ارسال كردم كه خوشبختانه به دليل تعريضي كه در آن به ادبيات آقاي داوودآبادي كرده بودم مورد لطف خاندان كاكايي قرار گرفت و از تيغ سانسورشان جان بدر برد:
جناب كاكايي!
نمي دانم شما و دوستانتان مرا با چه كسي اشتباه گرفته ايد اما علي رغم آن كه ادبيات آقاي داوود آبادي را نمي پسندم ، همپالگي بودن با امثال ايشان براي بنده افتخار خواهد بود. من سوابق ايشان را براي شما نوشتم اما حضرت شما و جناب اميرحسين كه عالمي را به دروغ گويي متهم مي كنيد از انتشار آن پاسخ مفصل ، به جز 5 خط آخرش امتناع كرديد.
جنابان كاكايي!
حداقل ژست اطلاع رساني و آزادگي خود را حفظ كنيد.
واما در مورد عكس:
آدم هاي زيادي را مي شناسم كه در همان ايام جنگ ، با لباس خاكي و بند حمايل و اسلحه، عكس هاي جذابي دارند. جالب اين كه اكثر اين آقايان عكس هايشان متعلق به سال59 و 60 مي باشد. نمي دانم چرا اين زعما در «فاو» يا مثلا«شلمچه» هواي عكس گرفتن نكرده اند. علي ايحال هنوز هم تاكيد مي كنم كه جناب كاكايي در خطوط مقدم حضور نداشته اند و قبلا هم نوشته ام كه اين مسئله را براي ايشان نقص نمي دانم اما خرج كردن به دروغ از آن را نقطه ضعفي بزرگ براي جناب كاكايي و پسر مضروب و مظلومشان دانسته و باز هم تكرار مي نمايم كه سانسور و حذف ، آن هم از مطلبي كه فاقد جملات ركيك و زننده بود و ادبياتش از لهجه قلم شخص آقاي كاكايي در همين وبلاگ مودبانه تر بود را در شان دعاوي آسمان خراش شما نمي دانم. راه هاي ديگري هم براي انتشار آن مطالب هست آقايان مظلوم و آزاده!!
اين آخرين كامنتي نبود كه براي وبلاگ حضرت كاكايي فرستادم اما ديگر نام بنده به «ليست سياه» افزوده شد و از آن جايي كه در نوشته هاي ديگرم انتقادي به آقاي داوودآبادي و ديگر منتقدان آقاي كاكايي نشده بود از درج كامنت هايم در وبلاگ حضرت استاد محروم شدم.
و يك كلام ديگر با آقاي كاكايي و پسران:
من در جريان فتنه اخير صحنه هايي را ديدم كه سينه هر انسان آزاده و صاحب انصافي را مي سوزاند.چرا شما كه ادعاي انصاف و جوانمردي تان گوش فلك را كر كرده است براي آن حوادث تاسف بار نوحه سرايي نمي كنيد؟
اگر زماني گوشي براي شنيدن داشتيد و انصافي كه تيغ سانسورتان را كند كند، ما هم صحنه هاي بسيار ديديم و گفتني هاي فراوان داريم كه نمي توانيم انكارشان كنيم.